۲ مطلب با موضوع «خوابگاهیات» ثبت شده است.

 

 

ماه صفر باشد و

پنجشنبه باشد و

دوستانمان همه مشغول چمدان اربعین بستن و

ما روی تخت روبروی پنجره خوابگاه بنشینیم و پوستر بزنیم برای اینجا و

ساعت شماری کنیم که شب بشود تا برویم و رزق تولدمان را بگیریم از حرف های آن آخوندِ نترس!

باشد که رستگار شویم...

و نترس!

(هرجا باران رحمتی باریدن گرفته روی سر خوبان؛ما پررو پررو و دوان دوان میرویم آن دور و بر ها تا شاید از لطف خدا رطوبتی هم از آن باران بر سر ما بنشیند و بماند...بس که کویریم...هر چه باران می بارد..نرسیده به اعماق،خشک میشود..ته گلویمان عطش داریم..عطش یک جرعه باران رحمت که الی الابد تشنگی مان را بخرد)

مثلا یک روزی برسد که مثل قبل تر ها، نشاطمان خط بیندازد روی آسمان...الهی آمین:)

 

 

 

سلام.میخواهم امروز کمی از هَمُتاقی ام برایتان بگویم.هم اتاقی در یک شب یا شاید هم صبح بهاری آمد و توی تخت طبقه پایین و بی در و پیکر وسط اتاق ساکن شد.اولین چیزی که همتاقی به ما گفت نکته ی شریفی بود او گفت لطفا هر کس از رفتار من دلش گرفت یا از من خوشش نمیآد مستقیم بیاد  و بهم بگه..ترجیح میدم خودم مسئله را حل کنم و نه خودتان بی حضور من.

راستش هیچکس درین یک سال به حرفش توجهی نکرد؛همیشه بساط گله و شکایت از فرد غایبی در اتاق به راه بود..اعتراض های فرد کوچکی مثل من هیچوقت کارگر نشد و من و همتاقی نتوانستیم باشان کنار بیاییم...

بگذارید از زاویه دیگری وارد شویم و بیشتر بگویم از همتاقی.من و همتاقی تقریبا از روزی که به دنیا امدیم با هم آشنا بودیم..لااقل اینطور به نظر میآید..همتاقی صدای حرف زدنش آرام است اما به وقتش داد های خوبی میزند،چشمانش نه آبیست نه سبز،نه سیاه است نه میشی.دریاییست در چشمانش که طوفانیست و مواج،بی قرار و شتابان،و بندرت آرام.همتاقی همیشه خدا حواسش به صدای جرقه زدن ابرهاست؛گوشش به آسمان است و بینی اش به بوی خاک..سرک میشکد توی راهرو،یک نفس تا ته ریه هایش میکشد و می اید تو؛از چشمانش جرقه های سبز میزنند بیرون..لبش را میگزد و میگوید باااارووووون..و سویشرت بنفشش را بر میدارد و تا به خودت بیایی او توی حیاط زیر باران دارد با اسمان حرف میزند و تا  تمام سهمش از قطره های باران را ننوشد نمی آید بالا.من و هم اتاقی همیشه با همیم حتی وقتی با هم نیستیم.هم اتاقی یک تخت دارد رو بروی پنجره و یک پتو دارد که پرده تختش است و یک قرآن و یک دفترچه که تا زمانی که پر شود همه جا همراهش میبرد..این دفترچه ها چندین کیلومتر با ما سفر کرده اند..جنوب رفته اند، امده اند مرکز کشور، شمال شرق کشور؛ ولی هنوز شمال نرفتیم که ببریمشان.راستش ما خیلی طرفدار تنوع نیستیم.ما برنامه تکراری دوست داشتنی خودمان را داریم.هم اتاقی مهر که می شود ثبت ناممان میکند برویم خراسان.اخر سال هم دستمان را میکشد میبرد جنوب. این بین هم یک بار میرویم مرکز یا شاید دوبار.

اصلا میخواهم از همتاقی بنویسم برای چه؟میخواهم از دور نگاهمان کنم..وقتی توی چیزی غرق میشوی جزئیات اسیرت میکنند.میخواهم کلیات را ببینم.فرم و محتوایمان را.

همتاقی بیشتر توی بالکن اتاق زندگی میکند.گلدان هایمان همصحبت خوبی اند برایش؛و هربار با یک همراه،با لیوان چای،با یک کتاب ،با موبایل و هندزفری،با خودش،یا با من می رود توی بالکن و چشم آشنا میکند با باغ که یا خیس است یا سفید یا سبز بهاری یا رنگارنگ ؛

نگاهش به آسمان است و خیالش بالای آسمان.

ما گاهی هیچ حرفی با هم نمیزنیم.حتی نگاه هم رد و بدل نمیکنیم.فقط همراه میشویم و میدانیم درین لحظه هر دو چیزی جز این نمیخواهیم..همتاقی به ساعتهایی که من دهانم دوخته میشود و شیرجه میزنم توی گهواره عمیق وسط روحم عادت دارد..من هم به ساعتهای لبخند به لب بودنش و خیال ساختنش.آبان که برسد..غربت پاییزک که قشنگ شکل بگیرد برنامه شب های همتاقی شروع میشود..جنبش بچه های ساختمان که ساکن  میشود بلند میشود و بی خداحافظی می زند بیرون..معمولا با خودش میرود یا با گوشی اش؛چون همتاقی هر لحظه نیاز دارد چیزی را یادداشت کند تا فکرهایش یادش نرود.خلاصه میرود روی پله های اضطراری و روی پله اول راه پله چسبیده به دیوار می نشیند و زل می زند به آسمان که گاهی خاموش است و گاهی جنبنده گاهی مخملی سیاه است و گاهی جیر طوسی اما همتاقی اسمان قرمز چرک را از همه بیشتر دوست دارد

چون این یعنی آسمان آبستن است..نم نم و شلاقی و شرشرش فرقی نمی کند..مهم مایعیست که از آسمان پایین آمده...از دورترین محل به زمین در محدوده دیدمان.اما یک قرارش هیچوقت ترک نمی شود؛صبح هایی که شبش نخوابیده بعد از اذان صبح به ارامی حرکت ابرها از پله های اضطراری بالا میرود تا برسد به پشت بام..پشت باممان خیلی وسیع است  و از رویش به کوه های بررف گرفته دورها،دست تکان میدهد..به کلاغ هایی که لبه بام نشسته اند سلام میکند و با درختی که برگ هایش را ریخته روی ایزوگام ها دست میدهد..بعد دیگر حرفی نمیزند..سر به هوا،طول پشت بام را گز میکند و آنقدر نفس میکشد تا موقعی که اولین بارقه طلایی روی کوه ها بتابد..بعد خیره میشود به نور..مست میشود..چشم هایش مال خودش نیستند

هربار این اتفاق می افتد..

همتاقی می گوید اگر دنیا یک بطری دوغ محلی باشد من نمیخواهم ماست و پونه های ته نشین شده باشم،می خواهم گازهایی باشم که هر لحظه آماده بیرون جهیدن اند؛به اشکالاتی که میشود گرفت ازین مثال کاری ندارم..با آن بخشش کار دارم که مربوط به تفاوت آبی و نارنجی است.

راستی اولش یادم رفت ازتان بپرسم،شما از دیوانه ها چی میدانید؟بعضی دیوانه ها دوست داشتنی اند..بگذارید بعدا از چندتا دیوانه ی درجه یکی که میشناسم برایتان بگویم.