خ.ب.خ

 

یا لیتنی کنت ترابا

از حیث عطر خاک باران خورده!

 

  • آسـِ مون
  • شنبه ۸ آذر ۹۹

چون بدموقع سوال بنیادین پرسیده بود پاسش دادم به دوره 40 روزه ی طرح ولایت^_^

لحظه ای رو تصور کن که خواهر هفده سالت،از سر نمازش یهو می آد دنبالت صدات میکنه دستتو میگیره کشون کشون میبرتت ته اتاقش،وایمیسته روبروت تو چشات زل میزنه و میگه : هدف از خلقت چیه؟ :)

.

.

.

.

پ.ن: فکر میکنید مثل همیشه نشستم و یه ساعت باهاش بحث کردم و به شگفتی واداشتمش؟؟ نه:دی

  • آسـِ مون
  • شنبه ۱۷ آبان ۹۹

۲۲ ؛ به وقت ۱۱ هفت ۹۹

سلام  ابرای مهر ماه

سلام آسمون خوابالوی پاییز

سلام نخلای سنگین از ثمر

سلام ۲۲ سالگی^_^

+ رشته ای بر گردنم افکنده دوست

می کشد هر جا که خاطر خواه اوست..

خدایا قول نمیدم چون در حدش نیستم ولی خیلییی تلاش میکنم آدم تر بشم🍁 گرچه بی یاری تو نمیتونم...

  • آسـِ مون
  • جمعه ۱۱ مهر ۹۹

آخ که چقدر غریبید شما...

چند روزی هست که ذهنم درگیر این شده که اگه یه خارجی اومد و پرسید آهای تویی که به خودت میگی مومن

میگی مسلمون میگی شیعه علی، امام حاضر و حی زمانت رو تو یه پاراگراف برام تعریف کن

خیلی فکر کردم و سعی کردم ریز به ریز اطلاعاتمو از اون ته معدن وجودم بکشم بیرون و ببینم چند چندم.

فقط بگم نتیجه خیلی نا امید کننده بود، طوری که اگه همین الان پیمونه پر بشه و بشتابم به دیار باقی به مرگ جاهلی مرده ام.

من ماتَ

و لم یعرف امام زمانه

ماتَ میته جاهلیه....

خدا به دادم برسه و عمر بهم بده که یکم جون بکنم و بشناسمشون لااقل

یاری و سربازی پیشکش...

 

 

  • آسـِ مون
  • جمعه ۴ مهر ۹۹

مثلا درس زندگی

۱. چیزی که تمام عمر برام سخت بود_کنار گذاشتن و تموم کردن ادما_الان برام راحت شده و من تازه فهمیدم این اصلا کار سختی نیست و خیلیم راحته و هیچ افتخاری هم نداره اونی که سخته نگه داشتن ادما و حفظ کردنشونه...

۲.خیلی عجیبه که منتظر میمونم که شرایط خودش درست بشه و یادم نیست که خودم باید درستش کنم!

 

خیلی ساده‌ن

نه؟

ولی هنوزم نیاز دارم به خودم یادآوریشون کنم..

عجیب موجودیه انسان!

همیشه به خدا گله میکنم: خدایا آدمات خیلی عجیبن

و چند ثانیه بعد اعتراف میکنم: یکیشم خودم:)

  • آسـِ مون
  • جمعه ۲۸ شهریور ۹۹

قاب دلخواه من:)

بسم الله

سلام!

قاب دلخواه من توی خونه هر قابیه که نور داشته باشه..

نور صبح یه حاله..

نور سر ظهر

نور عصر

نور دم غروب

نور خوبه...

 

 

 

با تشکر از تسنیم عزیز برای دعوتش :)

و دعوت از همه ی بینندگان این پستheartenlightened

  • آسـِ مون
  • دوشنبه ۳ شهریور ۹۹

منبری که صحراگرد برود؛ صفای خالص است

آه

بذار بزنم کنار
زیر نور ناپیدای این ماهِ پشت ابر دو کلوم حرف بزنیم!
.
من و تو فرقمون توی ظاهره!
شباهتمون تو دستای خالیمونه..
هممون با هم سر و ته یه قماشیم که "فقراء الی الله" باشه
هممون خوابیم
و چون مرگ فرا میگیردمون بیدار میشیم
هممون به خودمون مغروریم!
اینقدر این ضعف ما بدیهیه که خدا پرسیده بنده ی من فازت چیه دور برداشتی؟
البته خدا قشنگتر حرف میزنه..از ما صحراگردا چی انتظار داری آخه؟
خدا فرموده انسان! چی مغرورت کرده به خدای خودت؟ حس میکنم یه لبخند عاقل اندر سفیهی ضمیمه ی این آیه‌ست..
خلاصه زیاد هست
که هی بگم هممون فلان و هممون بهمان..
حالا بهت هم برنخوره ها
که من میگم همه‌مون..
من خودم‌و میگم ولی جمع میبندم که قشنگ تر بشه! از نظر ادبی.
خلاصه تر کنم
اینقدر نشتی داره این دل ما
که من چشمم آب نمیخوره با این دست و دل دنیایی بشه درستش کرد
میشه هاا..ولی وقت می‌بره..دنیا و عمر کفاف نمیده
تو این دریایی هم که هر روز داره خیلیا رو غرق میکنه
نمیشه دس دس کرد
باید سریع یه دستی پیدا کنیم که دراز شده تا بکشدمون توی یه قایقی چیزی
.
ما که عقلمون قد نمیده به چیزی ..به نجات بخش و پناه و سایه و ملجایی غیر از این سفینه نجاتی که میگن
کشتی آقام حسین ع
یا حسین...
.
میگن هم خیلی جا داره هم سریع می رسوندت به همونجایی که هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز میخواد که برگرده بهش!
خوراک آخرالزمانه..
یا صاحب الزمان..آخ..
.

باز الان میای میگی شعاری شد؟ باشه اصلا
حکم آن چه تو فرمایی!
.
ما که تجربه ثابت کرده چله بگیر نیستیم
اما؛ ۴۰ روز مونده به محرمش
به حق این ماه پشت ابر
الهی این عمر قد بده و ۴۰ روز بعد یه گوشه ی حسینیه ی دلمون یا بلکه هم محله‌مون دم بگیریم:
حسین
آقام
همه میرن تو می مونی برام..
یه عمریه
شده پناه من
حسینیه...
الهی به حق این وقت عزیز...
حالا بگو ببینم راستی راستی شعاری شد؟
به سفینه ی حسین ع ببخش
صحراگردیم دیگه...
.
#السماء_لی

  • آسـِ مون
  • يكشنبه ۲۲ تیر ۹۹

تعالیت یا سلام...

الهی به خوبان عالم ، قسم

به هفتاد و دو اسم اعظم ، قسم

به عالم

به آدم

به خاتم قسم

ز پا اوفتــــــــــــــــــــــــــــــــادم

تو دستم بگیـــر

اجرنا من النار یا مجیـــــــــــــــر....

نجاتم بده..

از آتشی که می افروزم...با میل و اختیار..چه بسا!

  • آسـِ مون
  • چهارشنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۹

مینویسم که شب تار سحر می گردد..

آن صدایی که مرا سوی تماشا می‌خواند
از فراموشیِ امروز به فردا می‌خواند

آشنا بود صدا، لهجۀ زیبایی داشت
گله از فاصله، از غربت و تنهایی داشت

هم‌نفس با من از آهنگ فراقم می‌خواند
داشت از گوشۀ ایران به عراقم می‌خواند

یادم انداخت که آن سوی تماشا او هست
می‌روم می‌روم از خویش به هر جا او هست

جمکران بدرقه در بدرقه، تسبیح به دست
سهله آغوش گشوده‌ست مفاتیح به دست

رایحه رایحه با بوی خودش می‌خوانَد
خانۀ دوست مرا سوی خودش می‌خوانَد

خانۀ دوست که از دوست پر از خاطره است
خانۀ دوست که نام دگرش سامره است

آن اویسم که شبی راه قرن را گم کرد
با دل ما تو چه کردی که وطن را گم کرد؟

وطن آن‌جاست برایم که پر از خویشتن است
یعنی آن‌جا که در آن خانۀ محبوب من است

سامرا! خانۀ محبوب من! از او چه خبر؟
از دل‌آرام من، از خوبِ من، از او چه خبر؟

ما همه غرق سکوتیم تو این‌بار بگو
سامرا! طاقت ما طاق شد از یار بگو

سایۀ روشنش آورده مرا تا اینجا
بوی پیراهنش آورده مرا تا اینجا

به اذانش، به قنوتش، به قیامش سوگند
به رکوعش، به سجودش، به سلامش سوگند

قَسَمت می‌دهم آری به همان راز و نیاز
آخرین بار کجا در حرمت خواند نماز؟

آخرین مرتبه کی راهی میقات شده‌ست؟
آخرین بار کجا غرق مناجات شده‌ست؟

خسته از فاصله‌ام با منِ بی‌تاب بگو
با من از گریۀ او در دل سرداب بگو

سامرا! ای که بلندای شکوهت عرش است
گرد و خاک قدمش روی کدامین فرش است؟

حرمت ساحل آرام‌ترین امواج است
این گدا سامره‌ای نیست، ولی محتاج است

از زمستان پیاپی به بهارم برسان
بر لبم عرض سلام است به یارم برسان

ما به تکرار دچاریم بگو با یارم
غیر او چاره نداریم، بگو با یارم ـ

رنگ و رو رفته شد آفاق، به دنیا برگرد
ما نخواندیم دعای فرج اما برگرد

آن‌چه را مانع دیدار شد از دیده بگیر
جز تو ما از همه گفتیم، تو نشنیده بگیر

تو فقط چارۀ هر دردی و برمی‌گردی
وعدۀ بی برو برگردی و برمی‌گردی

روزیِ باغچه آن روز نفس خواهد بود
جای دل، آن‌چه شکسته‌ست، قفس خواهد بود

از سر مأذنۀ کعبه اذان می‌خوانیم
قبلۀ کج شده را سوی تو می‌چرخانیم

هر کجا می‌نگرم ردّ عبورت پیداست
کوچه در کوچه نشانی ظهورت پیداست

تازه این اول قصه‌ست، حکایت باقی‌ست
ما همه زنده بر آنیم که رجعت باقی‌ست

می‌نویسم که شب تار سحر می‌گردد
یک نفر مانده از این قوم که برمی‌گردد

 #برقعی

  • آسـِ مون
  • يكشنبه ۳۱ فروردين ۹۹

این فیلد نمیتواند خالی باشد

با خود تصور می‌کنم گاهی نگاهش را
چشمی که بی‌اندازه باید مهربان باشد...

 

#حسین_بیاتانی

  • آسـِ مون
  • پنجشنبه ۲۸ فروردين ۹۹

جاذّبه اصلی

 

 

 

سلام!

احتمالا خیلی هاتون دیگه فیلم Gravity  محصول 2013 رو دیدید اما بازم بهتره بگم که کمی لو میدم داستان رو اینجا..مدتها توی لیستم بود ولی کشش دیدنشو نداشتم میدونید که فیلم های مربوط به فضا یک حوصله ی خاصی رو میطلبند و یکم با طبع مایی که نسل عجله و فوریت هستیم حتی در زمینه لذت،شاید جور نباشند.

به هرحال حوصله ای ایجاد شد و فیلم رو دیدم..فیلم خوبی بود از نظر جلوه های ویژه و باورپذیری بازی ها و اوج و فرود لحظات و شاید خیلی ها این فیلم رو کاملا رئال و مطابق با واقع بدونند اما یک چیزی که در طول فیلم مدام منتظرش بودم و تا اخر هم خبری ازش نبود..یک اتفاقی که جای خالیش به شدت توی ذوقم زد و کمبودش بسی احساس می شد؛ دیدگاه کاملا مادی و انسان گرایانه و زمینی بود اینکه بهر دلیل اون فضانورد مست قدرت لایتناهی یک قدرت مطلق ماورائی نشد واقعا به عبارتی سخیف و مسخره ست.

مخصوصا برای یک یکتاپرست این واقعا غیرقابل هضم و زننده ست.

فقط در یکی از سکانس ها یکی از فضانورد ها چیزی مبنی بر مسخ عظمت فضا و کهکشان ها شدن میگه و دیگه در تمااااام اون لحظاتی که از سفینه بیرون افتاده و عملا در جوّ رهاااااای رهاای رهااا هست کاملا متکی بر قدرت و حافظه و مهارت های خودش پیش میره و بدون کمک هیچگونه نیروی برتر به پیروزی میرسه..

تنها در بک سکانس امداد غیبی رو نشون میده اون هم جایی هست که فضانورد دیگه از همه چیز بریده خداحافظیاشو کرده اکسیژنو خاموش کرده و داره اروم میخوابه تا کم کم به مرگ برسه و ناگهان توی خواب و بیداری هم سفر فوت شده اش رو میبینه که بهش یه توصیه هایی میکنه! احتمالا روح طرف اومده و امداد رسونده!

به هر حال این بی خدایی عه به شدت برای من ازار دهنده بود و لذت فیلم رو خشکوند چون فیلم دیگه نه تنها برام باورپذیر نبود بلکه بچگانه و بی محتوا به نظر می رسید.

اما چند تا پوستر جالب هم داره این فیلم که بد نیست یه نگاهی بهشون بندازیم:))

 

 

و این

 خب؛ می بینیم که توی این تصاویر فضانورد رو در حالی به تصویر کشیدن که کاملا رهاست و من حس میکنم اون طنابی که از فضانورد شروع میشه و توی اون حجم نورانی محو میشه میخواد بگه کانه بند ناف فضانورد که نماد انسانه به کائنات وصله و اگر بند نافش بریده بشه ولی به شکل درستش زایمان نشه اون ادم میمیره

و این وابستگی کائنات و همسو بودن اون به حیات انسان رو میرسونه..

قشنگ هست ولی بازم اون نیروی برتر رو کائنات در نظر گرفته و هنوزم من رو قانع نمیکنه!

خب میدونم شاید یه ذره به نظر شما بی ربط بیاد اما تحلیل من اینه..

خوشحال میشم نگاه شما رو هم بدونم

ممنون که خوندید..امیدوارم مفید بوده باشه*

امیدوارم سلامت باشید.

#السماءلی

20/1/99

 

  • آسـِ مون
  • چهارشنبه ۲۰ فروردين ۹۹

نفسم نوخ نوخ می شود؛مالیا!

 

• لعنت به این ماسک!

بابا تبعات این آلودگی خیلی داغان تر از چیزیست که فکرش را می کنید! البته گویا نخبگان کشور ما دانشجویان را مصون از هر گونه آسیب میبینند،البته خب آنها متخصصند و صاحب نظر!ما را چه به انتقاد اصلا؟موجودی که در شاخص الودگی بالای ۱۵۰ باید به دانشگاه برود واضح است که تنها هدف زندگی او کسب علم است و بس! حتی هوای ماسک شیمیایی لازم هم نباید حواس اورا از درس و بحث پرت کند؛انتقاد از مسئول بی مسئولیت که بماند. خصوصا ما خوزستانی ها که عادت داریم به انواع و اقسام آلاینده ها،با ریز گرد که رفیقیم اصلا..کار از آشنایی گذشته‌‌ست. اما خب دیگران ممکن است کمی سختشان باشد و ریه هاشان کمی به پت و پت بیفتد و وسط نای‌شان تیر بکشد یا چشمهاشان بسوزد و راه مماخشان بسته شود.. بگذریم .اینها را که خودتان تجربه کرده اید و بهتر میدانید.من آمده ام از یک تاثیر مخرب زیر پوستی حرف بزنم که هیچکس حواسش به ان نیست.. لعنت به این ماسک اقا! لعنت این ماسک لهنتی چقدر در روابط اجتماعی ما خلل ایجاد کرده این روزها. نمونه اش همین دیروز که نزدیکی های ایستگاه فهمیدم بغل دستی ام هم پیاده میشود و می اید خوابگاه؛ با هم پیاده شدیم.بعد دخترخانم مذکور یک نگاه به من کرد و لبخند زد به این معنی که خب با هم برویم سمت خوابگاه من هم با یک لبخند ملیح جوابش را دادم و امدم که همقدمش شوم؛دیدم خانوم سرش را انداخت پایین و با سرعت دور شد ماندم سرجام یک لحظه..!؟!؟ بعد یادم امد که یک ماسک فیلتر دار گنده روی صورتم است و لبخند ملیح از پشت ماسک دیده نمی شود و تاثیر چندانی روی حالت چشمها هم ندارد که مخاطب بفهمد داری بهش لبخند میزنی و صحنه ای که آن دختر در مقابل لبخندی که زده بود دیده،یک فرد ماسک فیلتر دار به صورت بوده، با چشمانی خسته ،که یعنی اصلا حوصله ات را ندارم؛ داشته نگاهش میکرده! فلذا برای حفظ عزت خود فرار را بر قرار ترجیح داده! و یک عالمه دیگر ازین موارد.لبخند چه عالمی دارد واقعا! شرایط که سخت میشود آدم علاوه بر اینکه قدر نفس راحت و هوای سبک و آسمان آبی و ابر و باد و باران را بهتر میداند قدردان چیزهایی هم میشود که تا قبل از این شاید حتی نعمت حسابشان نمی کرد... الحق که :((و کان الانسان کفورا... هعی.. . . به وقت ۴ دی ۹۸ صدای من را از وسط آلاینده ها میشنوید پ.ن: همش یاد ان دیالوگ های کتاب رهش می افتم که پسر کوچولو با مامانش میگفت: نفسم نوخ نوخ میشود مالیا.. نفسمان نوخ نوخ میشود این روزها:)

  • آسـِ مون
  • چهارشنبه ۴ دی ۹۸

حاضر در سایت

خیلی دلم میخواد بدونم اون تک نفری که الان حاضر در وبلاگه چی داره میخونه؟:)

چه جالب امروز 11 آذره و از آخرین پستم که 11 مهر روز تولدم بود؛ دقیقا 2 ماه میگذره:)

چطور تونستم دوماه پست نزارم؟

  • آسـِ مون
  • دوشنبه ۱۱ آذر ۹۸

مثلا تولدمان باشد و...

 

 

ماه صفر باشد و

پنجشنبه باشد و

دوستانمان همه مشغول چمدان اربعین بستن و

ما روی تخت روبروی پنجره خوابگاه بنشینیم و پوستر بزنیم برای اینجا و

ساعت شماری کنیم که شب بشود تا برویم و رزق تولدمان را بگیریم از حرف های آن آخوندِ نترس!

باشد که رستگار شویم...

و نترس!

(هرجا باران رحمتی باریدن گرفته روی سر خوبان؛ما پررو پررو و دوان دوان میرویم آن دور و بر ها تا شاید از لطف خدا رطوبتی هم از آن باران بر سر ما بنشیند و بماند...بس که کویریم...هر چه باران می بارد..نرسیده به اعماق،خشک میشود..ته گلویمان عطش داریم..عطش یک جرعه باران رحمت که الی الابد تشنگی مان را بخرد)

مثلا یک روزی برسد که مثل قبل تر ها، نشاطمان خط بیندازد روی آسمان...الهی آمین:)

 

 

 

  • آسـِ مون
  • پنجشنبه ۱۱ مهر ۹۸
هــو اللّطــــیف

من راستش
چیز زیادی به خاطرم نمی رسد
جز اینکه من
در غربتی به نام زمین بودم
و کسی به نام خورشید بود
در جایی
شاید زمین
شاید آسمان

+علیرضا قزوه
نویسندگان