روی لـــانه ی بنفش🌳

تا جنون فاصله خیلیــــ ست ؛ از اینجا که منم!

و قسم به آیه "اصبروا و صابروا و رابطوا.."

بالاخره تونستم نمرات بچه ها رو توی سیدا ثبت کنم.

از این قسمت معلمی که باید نمره بدی و ثبت کنی و فلان خیلییی بدم میاد و اصلا باهاش کنار نمیام. دفتر کلاسی و بخش های ریز ریزی که باید پر بشه که کابوسمه. ولی خب..چاره ای نیست.

امروز یک بهمن و یک شعبانه و حس و حال تحویل سال داره واسم..همکارا یه دورهمی ترتیب دادن..که نمیخواستم برم چون دوست داشتم امروز روزه بگیرم..اما به دلیل تشویق اطرافیان تصمیم گرفتم برم ولی فقط با یک هدف..

اونم اینکه برم و بشنوم و ببینم و ماجرا و قصه به دست بیارم برای نوشتن. به نظرم هدف مقدسیه و اصلا هم غیر صادقانه نیست. من آدم های زیادی رو به طور روزمره نمی بینم..دانشجو ها و کسانی که فامیل های زیاد و صمیمی دارن بیشتر این موقعیت رو پیدا می کنن.

 همکارامو دوست دارم اما اتمسفر کلی شون بهم نمی سازه که اونم مهم نیست چون سالی یک باره این دورهمی.

این روزا بیشتر از هر وقت دیگه ای به این فکر میکنم که این معلمی نیمه وقت رو کاملا ببوسم و بفرستم به خاطرات..گرچه سال دیگه اصلا شاید ناچار بشم بذارمش کنار..فقط خدا میدونه!!

ولی در کل نیاز دارم به بیرون رفتن.. به مسئولیت کاری رو در بیرون خونه قبول کردن.

روحم بهش نیاز داره..

راستش این تعطیلی ها و وقفه هایی که امسال بین کلاسها افتاد دانش اموزا و از اونا بدتر معلم ها رو سرد کرد و از ریتم خارجشون کرد. منم همین وضعیت رو دارم اما در جایگاهی ام که باید امید و انگیزه از دست رفته بچه ها رو برگردونم..کاش قوی تر و با صلابت تر بودم..

دلم میخواد بقیه زمستونم رو توی یه کتابخونه دنج و گرم و قشنگ به کتاب و قرآن و زبان خوندن بگذرونم..اما نمیشه از زندگی مرخصی گرفت..باید رفت پی اش.

باید رفت و از انفعال و فردیت فرار کرد..هر چی کپک و لجن توی روحت میاد زیر سر انفعال و فردیته.

یدالله مع الجماعه

مشترک گرامی شما 80% از...

شاید باورتون نشه که سررسیدی که این روزا دارم توش مینویسم مال سال 1385 هست!

تا وسطاش نوشته بودم و حالا در عرض چند روز رسیده به 18 دی ماهش و با این سرعتی که دارم پیش میرم احتمالا تا هفته اول بهمن 404 دووم نیاره.

خیلی تمرکزم خوبه،این فکر مشغولی هم ته ذهنم رقص سماع می کنه که وای دفترت داره تموم میشه بعدش کجا مینویسی و هی بهم استرس میده.

ولی از حق نگذریم از 19 دی که کاملا دسترسیم به نت قطع شد و تو ساعت های تنهاییم دیگه خودم شدم و خودم، تمرکزم یه تکونی خورده که به وضوح حسش میکنم. ماشاالله چشم حسود کور خیلی بهتر شده و تونستم دوباره مثل قدیم صفحات زیادی رو بدون وقفه و حواس پرتی بخونم.

خیلی امیدوار شدم چون کاملا با تمرکزم خدافظی کرده بودم و فکر می کردم دیگه مثل قبل نمیشه. اما شد. اونم در کمتر از 10 روز.وا! فقط دوری از اینترنت باعث شد به زندگی برگردم. چه ساده و مسخره و خوب.

و ذهنم هم یه شفافیتی پیدا کرده. وقتی میخوام یه تصمیمی بگیرم با یه قطعیت خوبی میدونم کدوم کار درسته. به خودم میگم همین که فکر و دلت گواهی میدن این درسته انجامش بده. زیاد فکر نکن

اخه من معمولا اینقدر فکر میکنم به یه کاری که به مرحله عمل نمی رسه. حالا هم نه که بخوام برعکس بشم و عمل کنم بدون فکر، نه.

فقط یه مقدار معقولی فکر میکنم و نمیذارم توی دور باطل افکار بیفتم.

این یه پیشرفته و بابتش خودم رو به یه سالاد تروتازه با آب نارنج و کمی نمک دریا مهمون میکنم.

البته از قطعی نت خوشحال نیستم و بی نیاز هم نیستم بهش..اما اگر این کار لازم و درسته برای جلوگیری از یک سری حرکت های ناامنی زا، پس مشکلی نیست.

امیدوارم ثبات دوباره به جهان ما برگرده..دلم بیشتر از همه برای نوجوونا و بچه ها می سوزه که این روزای پر التهابو تجربه میکنن و توی ضمیر ناخوداگاهشون ذخیره میشه..

کاش کودکی بی دغدغه تری داشتن..

ولی خب..همین الانشم هنر خانوادست که کمک کنه بچه ها کمترین اسیب روحی رو ببینن

بابا و مامان ها دعا میکنم که از پس این ماموریت خطیر بر بیاید.

هــو اللّطــــیف

الهی به امید تو
نه به امید خلق روزگار..

هنر ذوق و شوق زندگی وی بود!
ولی خیلی چیزهای دیگه ای هم هستن که عاشقشونه و همیشه اولویت هاش در حال جابجا شدن هستن
اما کلمه و نوشتن حسابش از بقیه جداست بالام جان!
چون ممد حیات فکری و ذهنیشه...می نویسم پس فکر میکنم.فکر میکنم پس انسانم و از این حرفا.
نویسندگان
Designed By Erfan Edited By Naghl Powered By Bayan