۳ مطلب با موضوع «نیازمندی‌ها» ثبت شده است.

مهم ترین درسی که تا اینجا از زندگی گرفتید چی بوده؟

اگر حدود سنتون رو هم بگید ممنون میشم.

 

#نیازمند_به_درس‌زندگی

ساده نوشتم چون تکلف از خلوص کار کم میکنه:) با خلوص نیت بخونید و همزمان با من تصور کنید تا بهتون کیف بده:)یعنی امیدوارم که بده.

 

دلم هوای یه خونه ی مادربزرگی رو کرده.
یه خونه قدیمی با درای چوبی شیشه دار
با یه ایوون که مادربزرگ نتونسته تمیزش کنه و کسی هم بهش محل نداده و خاکی خلی مونده.
 یه حیاط موزاییکی و یه حوض خالی چون وسط زمستونیم.
دلم میخواد سر شب باشه و تو خونه مادربزرگ باشم.

لامپای خونه جز یه اتاق و آشپزخونه خاموش باشن.
مامانبزرگ همچین که اذون زد صدام کنه که آسمون نورای خونه رو زیاد کن
که خوب نیست دم اذونی خونه تاریک باشه.
بعد اروم آروم آستینای پیرهن کودری گلگلی زمینه آبیش رو با دستای رنجورش بزنه بالا و همزمان بره سمت روشویی
زیر لب ذکر میگه مامان بزرگ..شایدم شعر میخونه...نمیدونم.
بعد من پا بشم
برم لامپ ایوونو روشن کنم
وایستم تو ایوون و نگاه کنم به آسمونی که هنوز رگه های نارنجی داره.
نگاه کنم به ماه نازکی که یه ابر گنده رو، کشیده روش و خوابیده.
نگاه کنم به پرستوهایی که هنوز نرفتن تو لونه هاشون و شیطونیای آخر روزشون هنوز تموم نشده.
نگاه کنم به لامپ ایوون همسایه روبرویی که از بالای در حیاط پیداست
به برگ های پر پر شده درخت توی حیاط نگاه می کنم و دلم برای ترگل ورگل کردن حیاط تنگ میشه..
بعد میرم تو حیاط وضو بگیرم و می گیرم که یهو باد میوزه
لرزون لرزون میام تو خونه
چادر نماز سفیدگلبهیـم رو از توی کمدچه ی چوبی گوشه اتاق برمیدارم
جانماز گلبهیم  رو هم.
بوی یه عطری رو میدن انگار..یه عطر قدیمی...یه عطری مثل بوی بغل مامانبزرگ وقتی بعد نماز قرآن میخونه
یه عطری مثل بوی اون نسیمی که شبِ قبل از بارون میوزه
یه عطری مثل خاطراتی که توی اتاقِ ذهنت؛ ته یه گنجه‌‌ان؛ لای یه پارچه مخمل زرشکی که پر از برگای گل محمدیه...

آخرای دی 99...یه کم مونده که آخرین ژوژمان های ترم 7 هم تموم بشه و من دلم بدجور یه خونه ی مامانبزرگی رو میخواد که با در و دیواراش دردودل کنم:)

بدجووووووور

 


عکس از اینجا به صورت کاملا اتفاقی..کلی سرچ کردم و این عکس نزدیکترین به تصورم بود:)منتها ایوون مام بزرگ ما به این تمیزی نبودش تو تصورم:)

ایشونم بد نبود البته..ولی خب تصورم اینقد بزرگ نبود.

تاحالا خونه قدیمی ایوون و حوض دار از نزدیک ندیدم:| الان متوجه این نکته شدم

 

دعا کنید این هفته آخرم به خیر بگذره خیلی عقبم ولی خجسته وار اومدم پست گذاشتم:دی

 

صبح سه شنبه، وقتی ،در حالی داشتم _از مغازه نوشت افزاری، مقوا بدست_ به طرف دانشگاه می اومدم که حدودا 15 دقیقه قبل از رختخواب پریده بودم بیرون و نیمی از مغزم هنوز در حالت خواب کامل قرار داشت؛ یه پسره رو دیدم که روپوش و شلوار سفید کار پوشیده بود_احتمالا قنادی_یه سنگک گنده و یه قالب پنیر محلی گنده تر رو دستش بود و خیلی تند داشت به سمت مغازشون میرفت تا با صابکارش صبحونه بزنه بر بدن..و من در اون لحظه که واقعا از حجم بدو بدو ها و استرسای اول صبحم شاکی بودم عمیقا دلم خواست بجاش می بودم.یعنی یه پسر ساده ی شاگرد مغازه به اسم مثلا مسعود که اول صبح میدوه میره کرکره رو میده بالا و جلوی مغازه رو آب میپاشه و ریخت و پاشای دیروزو تمیز میکنه و لباس میپوشه و مشغول جمع و جور میشه تا اقا داوود_صابکارش_برسه..بعدم اقا داوود بهش پول میده که بره صبحونه بگیره و جلدی برگرده..

پسری که با کلی شوق و امید روزشو شروع میکنه و کاریم به قیمت دلار و فلان نداره..فقط کل فکر و ذکرش پیش دختر عمه ی مهربونشه که از بد روزگار رفته دانشگاه و احتمالا دیگه حاضر نمیشه باهاش ازدواج کنه:)همینقدر ساده و زیبا

البته وقتی کاملا هوشیار شدم؛ به این فکر کردم که رشتم و درس خوندنم،دانشگاه اومدن،زندگی مستقل_در خوابگاه_ و تموم تجربیاتی که اگه از خانواده دور نمیشدم_و درد دوری از خانواده رو به جون نمیخریدم_ هیچوقت به این زودیا درکشون نمیکردم رو با هیچ شاگرد مغازه ی بیخیالی عوض نمیکنم..ولی اگر بتونم یکم اول صبحامو دلچسب تر کنم خیلی از خودم ممنون میشم:)

و اینکه همچنان نون سنگک داغ و پنیر اول صبحو دلم میخواد..این مخلفاتم اگه بود که فبها:)


نیازمندیها

چندساعت بعد نوشت:

امشب بعد یه سال خوابگاه بودن و تلاشهای ناکام برای آشپزی(تا الان هرچی بود فقط قابل خوردن بود و نه خوشمزه/البته به غیر از املت و کوکو سبزی که حرفه ای شدم*احساس قهرمان بودن میکند*) یه لوبیا پلو درست کردم که علاوه براینکه لوبیاهاش سفت نبود و هویجاش صدا نمیداد و برنجش آش نشده بود؛عطر داشت تاکید میکنم عطر.به طوری که هم اتاقیم وقتی اومد گفت اتاق بوی عشق میده_اشاره به غذا_و وقتی هم خورد گفت مزه غذای خونه رو میده..*بغضش را قورت میدهد*

این اتفاق واقعا عجیبه و جمله غیرممکن غیرممکنه الان تازه برام معنا پیداکرده..زیرا که من؟آشپزی؟شیب؟بام؟

*اشک برای بار چندم در چشمانش حلقه زده و لبخند عمیقی روی لب هایش می نشیند*