۹ مطلب با موضوع «ساده حرف میزنم» ثبت شده است

آبانِ نوشتن ۳

این اجازه رو به خودت بده که اگر لازم بود از صفر شروع کنه...

  • آسـِ مون
  • دوشنبه ۳ آبان ۰۰

اینجانب نفوذی آدم بزرگ ها هستم!

 

بیاین بچه ها رو از این فکر اشتباه که :(( آدم بزرگا نمی ترسن)) در بیاریم و خیالشونو راحت کنیم:)

  • آسـِ مون
  • شنبه ۲۴ مهر ۰۰

آزار مورچه

اعتراف می کنم که آزار من به مورچه رسیده!

گاهی تو عصرای کشدار و گرم تابستون می رفتم توی حیاط کنار شیر آب می نشستم و شلنگ صورتی رنگ رو با دستای کوچیکم بهش وصل میکردم.یادمه شلنگ یه بوی خاصی میداد..بوی اب..پلاستیک..خاک..

بعد یه گروه مورچه پیدا میکردم و با اب دورشون رو میگرفتم.مورچه های بیچاره وسط جزیره گرفتار میشدن و حالا من نگاهشون میکردم که چطوری تلاش می کنن با این چالش روبرو بشن.یه ذره به اب نزدیک میشدن..عقب می کشیدن..تند تند راه می رفتن..

البته میدونستم که به زودی اب خشک میشه و میرن سر خونه زندگیشون. اما خب من دقایقی از عمرشون رو تلف می کردم متاسفانه! خدایا منو ببخش:)

بعد ها سعی کردم این کارامو جبران کنم و هر جا مورچه میدیدم سر راهشون خرده بیسکوییت و این جور چیزا میذاشتم! یا انگشتمو میگرفتم نزدیک سرشون تا اگه دوست دارن بین روی دستم و باهام دوست بشن!

مورچه های زرد و بزرگ شجاع ترن و بیشتر به ادم نزدیک میشن.

اما کوچولوهای قهوه ای محافظه کارن و فقط میخوان به کارشون برسن.

خونه های اپارتمانی جدید حتی مورچه هم ندارن!که ردشونو بزنی و دم در لونه شون غذا بذاری!

زنده باد خونه های قدیمی!

  • آسـِ مون
  • جمعه ۷ خرداد ۰۰

صحراگرد تویی

عطری که نمیشناسمش پیچیده توی هوای اتاق.

صحراگرد را زیر چشمی می پایم که شیرینی نخود چی های کوچولو را می چیند توی پیشدستی گل قرمز و بعد می خواهد گَردِ شیرین نخودچی ها،که چسبیده اند نوک انگشت وسط و سبابه اش را با زبان بچشد که صدا میکنم: آی! روزه ات را بپــا!

چشم میگرداند و یک لبخندِ کجکی می زند که یعنی :((خودم حواسم بود))

من هم چشم می گردانم که یعنی ((اره جان خودت!))

حواسم را بر میگردانم سر کار خودم.رشته های کنده شده با مغار، پخش اند دور تا دور میز امام خمینی ام و بند اول انگشت های "دستِ مغار به دستم" سرخِ سرخ شده. ارام فوت میکنم بهشان.

صحراگرد توی این هوای گرم بیخودی تمام پنجره ها را باز گذاشته و مثلا دارد هوای اتاق را عوض میکند.

چند روزیست احساس میکنم یک چیزی گوشه قلبش یا توی بغض دانی اش، انگار نفسش را گرفته ؛  می رود و می اید و مصحفِ جلدقهوه ای جیبیِ پالتویی اش را که لبه های عطفش هم کمی پوسته شده  می اورد و نشانِ لای آن را که همیشه خدا همانجاست می گیرد و همان صفحه همیشگی را باز می کند.

_هنوز نمیدانم کدام صفحه و کدام سوره و کدام ایه هایند.یعنی نرفتم که ببینم هیچوقت_

حالا هم نشسته نزدیک یکی از پنجره ها،تقریبا پشت به من و رو به قبله.

شروع می کند زیر لب خواندن.

آنقدر ارام می خواند که تقریبا صدایی از گلویش خارج نمی شود اما سوت نفس هایش که موقع باز و بسته شدن لب ها خود را به بیرون می رسانند به گوش می خورد.فقط،گاه گاهی سر بعضی کلمات جوهر می دهد به صدایش و همانطور پچ پچی و ارام، کلمه را چند بار تکرار می کند:

_اَنّی مَسَّنی الضُّر

اَنّی مَسَّنی الضُّر

اَنّی مَسَّنی الضُّر

دوباره بی صدا می شود و باز دوباره پچ پچی و مصرانه:

_و ادخلناهم فی رحمتنا

و ادخلناهم فی رحمتنا

و ادخلناهم فی رحمتنا

و بعد دوباره بی صدا..

و باز دوباره مصرانه و :

_فاستجبنا لَهُ

فاستجبنا لَهُ

فاستجبنا لَهُ...

_و نجَّیناهُ من الغَم

و نجَّیناهُ من الغَم

و نجَّیناهُ من الغَم1

نگاهم به صحراگرد است.

انگار دارد تمام مهربانی هایی که خدا برای بندگان صالحش تاکنون روا داشته را _نعوذبالله_ یاد خدا می اورد..یا بهتر بگویم به روی خدا می اورد.

میخواد انگار بگوید من شنیده ام ایوب را اجابت کردی و آسیب و ضررش را برطرف ساختی،

شنیده ام اسماعیل را و ادریس را در رحمتت داخل کردی،

و یونس را! شنیده ام استجابتش کردی انجا که اعتراف کرد من از ظالمان بودم...و نجاتش دادی از غم...

انگار میخواهد بگوید میدانم این کاره ای خدای من..کارت لطف است به لطف خواه.

کارت نجات است..و نجات من، از نجات یونس اسیر در دل حوت که سخت تر نیست؟ هست؟

رو میکند به آسمان و گوشه های چشمش را تنگ می کند.انگار حواسش نیست که من هم در اتاق هستم.نفسم را توی سینه ام حبس میکنم.صدای ته چاهی اش از درازنای گلویش می رسد به لب هایش.آرام می گوید:

_خدایا اینجا گفته ای و کذلک ننجی المومنین..و اینچنین مومنان را نجات می دهیم.

درگوشی ادامه می دهد:

_می شود تا ملائک حواسشان نیست قاچاقی من را هم جز این مومنین حساب کنی ؟؟

سر می اندازد توی سینه اش..

نگاه بر میدارم از صحراگرد غریق.

به خودم فکر میکنم...به مومن بودنم،

و ...به ملائکی که حواسشان نیست...

عطری که میشناسمش می پیچد توی هوای اتاق..عطرِ امید.

عطری به مختصاتِ زُمر-53.

 

 

 

 


1.آیات صفحه 329 قرآن کریم.

 

#السماءلی
#صحراگرد_تویی
#بسم_الله_الرحمن_الرحیم
ایضا
#بسم_الله_القاصم_الجبارین

 

 

 

 

  • آسـِ مون
  • دوشنبه ۶ ارديبهشت ۰۰

های های!

شمایی که شبیه منی!

میدونی! مشکل ما اینه که شب که میشه یادمون میفته به "آینده و های چیکار کنم" یا به "گذشته و های چیکار کردم" فکر کنیم

انگار روزو ازمون گرفته باشن!

یه ذکر مجرب یاد گرفتم واسه اینکه راحت بشیم از فکر و خیالای شب..از نشخوار گذشته و برنامه چینی واسه اینده و حروم کردن خواب:

  • آسـِ مون
  • شنبه ۲۱ فروردين ۰۰

ساده 2

ساده نوشتم چون تکلف از خلوص کار کم میکنه:) با خلوص نیت بخونید و همزمان با من تصور کنید تا بهتون کیف بده:)یعنی امیدوارم که بده.

 

دلم هوای یه خونه ی مادربزرگی رو کرده.
یه خونه قدیمی با درای چوبی شیشه دار
با یه ایوون که مادربزرگ نتونسته تمیزش کنه و کسی هم بهش محل نداده و خاکی خلی مونده.
 یه حیاط موزاییکی و یه حوض خالی چون وسط زمستونیم.
دلم میخواد سر شب باشه و تو خونه مادربزرگ باشم.

لامپای خونه جز یه اتاق و آشپزخونه خاموش باشن.
مامانبزرگ همچین که اذون زد صدام کنه که آسمون نورای خونه رو زیاد کن
که خوب نیست دم اذونی خونه تاریک باشه.
بعد اروم آروم آستینای پیرهن کودری گلگلی زمینه آبیش رو با دستای رنجورش بزنه بالا و همزمان بره سمت روشویی
زیر لب ذکر میگه مامان بزرگ..شایدم شعر میخونه...نمیدونم.
بعد من پا بشم
برم لامپ ایوونو روشن کنم
وایستم تو ایوون و نگاه کنم به آسمونی که هنوز رگه های نارنجی داره.
نگاه کنم به ماه نازکی که یه ابر گنده رو، کشیده روش و خوابیده.
نگاه کنم به پرستوهایی که هنوز نرفتن تو لونه هاشون و شیطونیای آخر روزشون هنوز تموم نشده.
نگاه کنم به لامپ ایوون همسایه روبرویی که از بالای در حیاط پیداست

یادم بیفته به همسایه روبرویی و اون روز که.....ولش کن
به برگ های پر پر شده درخت توی حیاط نگاه می کنم و دلم برای ترگل ورگل کردن حیاط تنگ میشه..
بعد میرم تو حیاط وضو بگیرم و می گیرم که یهو باد میوزه
لرزون لرزون میام تو خونه
چادر نماز سفیدگلبهیـم رو از توی کمدچه ی چوبی گوشه اتاق برمیدارم
جانماز گلبهیم  رو هم.
بوی یه عطری رو میدن انگار..یه عطر قدیمی...یه عطری مثل بوی بغل مامانبزرگ وقتی بعد نماز قرآن میخونه
یه عطری مثل بوی اون نسیمی که شبِ قبل از بارون میوزه
یه عطری مثل خاطراتی که توی اتاقِ ذهنت؛ ته یه گنجه‌‌ان؛ لای یه پارچه مخمل زرشکی که پر از برگای گل محمدیه...

آخرای دی 99...یه کم مونده که آخرین ژوژمان های ترم 7 هم تموم بشه و من دلم بدجور یه خونه ی مامانبزرگی رو میخواد که با در و دیواراش دردودل کنم:)

بدجووووووور

 


عکس از اینجا به صورت کاملا اتفاقی..کلی سرچ کردم و این عکس نزدیکترین به تصورم بود:)منتها ایوون مام بزرگ ما به این تمیزی نبودش تو تصورم:)

ایشونم بد نبود البته..ولی خب تصورم اینقد بزرگ نبود.

تاحالا خونه قدیمی ایوون و حوض دار از نزدیک ندیدم:| الان متوجه این نکته شدم

 

دعا کنید این هفته آخرم به خیر بگذره خیلی عقبم ولی خجسته وار اومدم پست گذاشتم:دی

 

  • آسـِ مون
  • يكشنبه ۲۱ دی ۹۹

ساده

گاهی نباید خیال پردازی کنی راجع به آینده.

باید سرتو بندازی پایین،تو مسیری که فکر می کنی در حال حاضر درسته حرکت کنی و فقط صبور باشی و ریز ریز این سنگ لجبازو بسابی و هی اثری از صیقل خوردن نبینی ولی بازم صبر کنی و منتظر باشی تا خدا با چیزی که حتی خیالتم بهش قد نمی ده سورپزایزت کنه.

  • آسـِ مون
  • يكشنبه ۲۱ دی ۹۹

پ مثل پناه | دو از سه

فکر کنم امسال بهار بود یا کمی قبل تر.از خوابگاه امده بودم خانه.وقت هایی که بین ترم خانه می ایم مثل جنگ زده ای هستم که دوباره به زندگی متمدن رسیده و از طرف هلال احمر معرفی اش کرده اند وسازمان های حمایتی مردم نهاد هم سعی می کنند حسابی برایش سنگ تمام بگذارند.در نهایت داغانی می ایم خانه گاهی..مثل ادم فضایی ای که سوختش تمام شده باشد می ایم به خانه پناهنده میشوم و پس از تجهیز دوباره برمیگردم خط.

داشتم می گفتم؛امده بودم خانه و شب کنار خواهرم خوابیده بودم که همیشه حسابی خواب را از سر من میپراند و وقتی خیالش راحت شد در کسری از ثانیه خوابش میبرد.

آن روزها از سوراخ لایه ازن تا شکاف های زمین،از همه جا برایم میبارید..یک اتفاق عجیب مدام برایم پیش می امد و تکرار می شد..فقط هربار ادمش فرق میکرد..مثلا فرض کنید یک هفته با هرکس سلام می کنید سیلی میزند توی صورتتان.

در یک بازه زمانی کوتاه  4 تا از دوست های دبیرستان تا دانشگاهم را، هر کدام به دلیلی از دست میدادم یا شرایط خیلی از هم دور انداخته بودمان و عملا همه چیز تمام شده بود و رفقا هم مثل قبل پیگیر نبودند..و حالا که در دوران نقاهت این عارضه بودم باز هم به محض اینکه از کسی خوشم می امد که بروم و بگویم میای با هم دوست بشیم دو مغز بادوم توی یک پوست بشیم؛دستی نامرئی سریع تر از همیشه آن شخص را از زندگی ام حذف میکرد..به طوری که تا مدتی نمیفهمیدم از کجا خورده ام..به هر کسی امید میبستم و دلخوش میکردم..راکت می امد و میزد وسط امیدم

اخری اش اتوبوس اردویمان بود که دیدم عه!ایندفعه مسئول اتوبوسم مریم عزیز و فهمیده ام است اخ جان!در این اردو حسابی باهاش رفیق میشوم.. ولی در اولین توقف و بازگشت به اتوبوس به دلایلی که تا همیشه در حوله ای از ابهام ماندند،دیدم مسئول را عوض کرده اند!وا رفتم یعنی! اخرش هم نگفتند چرا.

خلاصه در یک ابهام عجیبی به سر میبردم و هر بار رو به اسمان میپرسیدم چرا؟شاکی نبودم.متعجب بودم.چشمهایم کلا گرد بودند ان مدت

داشتم می گفتم که خواب از سرم پریده بود..من هم درگیر..گفتم بروم کلیپی چیزی ببینم تا ارام بشوم و خوابم بگیرد

یکی از ویدیوهایی که دانلود کرده بودم که بعدا ببینم را باز کردم

داشتم گوش میدادم که ویدیو به ثانیه 26 رسید(نگاه کنید و ببینید لطفا)

کاری به محتوای کلی کلیپ ندارم اصلا..من مصداق ان جمله را در جریان رفقایم حس کرده بودم..جمله را که کامل شنیدم انقدر ذوق زده و شرمنده بودم که خود خواب اینبار بیخالم شدو گذاشت رفت..حالا کمی داشتم میفهمیدم معنی ان اتفاقات عجیب را..

اب بود که از دوتا چشمم فرو میریخت .. دیوانه شده بودم..

دوباره یاد این بیت مولانا افتادم که میگوید نگفتمت مرو انجا که اشنات منم؟

حالا من زار میزدم که چرا..گفته بودی..خوب هم گفته بودی..

حس میکنم این پاییز مثل پارسال که با رعد و برق های وحشتناک ذوق میکردم و قند توی دلم اب می شد نباشم..حس میکنم بند دلم پاره میشود و می روم سراغ یک پناه.پناهی که احاطه ام کند.پناهی که دست نداشته باشد ولی محکم بغلم کند..پناهی که از ناو های امریکایی بزرگ تر باشد...

پ.ن یک :

منبع جمله ثانیه 26 کلیپ

 

  • آسـِ مون
  • دوشنبه ۱ مهر ۹۸

پ مثل پناه

راستی ((پناه)) چه کلمه ی نرمی است!دقت کرده بودید؟ پ اش ادم را یاد پتو و پنبه می اندازد و ((ناه)) اش مثل ((ها)) کردن روی شیشه های زمستان است.برای اینکه بخار بگیرد و با انگشت رویش دوتا نقطه بکشی بالای یک منحنی...

  • آسـِ مون
  • شنبه ۳۰ شهریور ۹۸
هــو اللّطــــیف

سلام
آسمون اینجا رنگین کمون هم داره!
مثل آفتاب و
ابر
و رعد!
نویسندگان