۴ مطلب در شهریور ۱۴۰۰ ثبت شده است.

بشکنیدش دیگر!

یخ بیان را می گویم!

همگی شما را دعوت می کنم به شرکت در چالش شکستن یخ بیان

خودم را هم دعوت می کنم.

البته احتمالا از یک مهر یا هر روزی که آزاد شده باشم شروع میکنم.نه از همین امروز.انشاالله آخرِ شهریور دفاع پایان نامه کارشناسی ام است و به دعا هایتان محتاجم.پایان نامه ام با کمک خدا خیلی بهتر از چیزی شد که تصورش را میکردم.بعدا بیشتر درباره اش میگویم.خوشتان خواهد آمد.

راستی پاییز نزدیک است و من مثل روزهای 7 سالگی ام وقتی که انتظار کلاس اول دبستان را می کشیدم هیجان زده ام.

به شدت هیجان زده و بی قرار و منتظر پاییزم.همیشه در شهریور همین حال را داشته ام.

آه.پاییز رمزآلود من..

احساس می کنم برعکس درختان،جوانه های درخت روح من در پاییز می شکفند.

البته فقط من نیستم.مطمئنم که ادم ها در این زمینه دو دسته اند: دسته ای که پاییز را شروع دلگیری ها و تاریکی ها میدانند و دسته ای که برایش هیجان زده و مشتاقند.

بیش از این نمیتوانم بنویسم.

برایتان آرزوی سلامتی دارم.

انشااله با خبر های خوب بر میگردم:)

 

- به این آسونیا نیست که تو میگی...

یک موسیقی نمی تواند به تنهایی دلیل حرکت تو باشد؛

اما شاید بتواند دلایلی که برای حرکت داری را یادآوری ات کند.

 

 

 

 

 

اون روزی که عظم البلا شده بودم و اون پست رو گذاشتم همش داشتم فکر میکردم خدایا من قبلا چطوری اونقدر خجسته بودم؟

شرایط از حالا آسون تر نبود هیچ؛ تازه سختی هام بیشتر هم بود،مدام در تردد بودن بین دو شهر..تنهایی..دوری

سختی های مستقل زندگی کردن اونم توی خوابگاه!

ولی حالم از الان بهتر بود.

چرا؟چطوری؟مگه میشه؟مگه داریم؟

همینطوری فکر کردم و فکر کردم تا اینکه شب پای تلویزیون یهو یه جرقه خورد تو سرم.

 

در قالب یه خاطره یادم اومد به این ایه که : لقد خلقنا الانسان فی کبد!

چی؟

ما انسان رو در سختی آفریدیم!؟؟؟

خدای من، یادم رفته بود!

 این مدت چه قدر با سختیا کشتی گرفتم و با تمام وجود میخواستم حذفشون کنم.اما دریغ!

یکی تموم شد و بعدی فرداش اومد به استقبالم.و من متحیر بودم که چرا؟

ولی یادم نبود که قرار نیست تموم بشن.که الدنیا دارُُ بالبلاءِ محفوفه

دنیا با بلا پیچیده شده!عجینه و جدایی ناپذیر.

و من تموم انرژیم رو صرف مقاومت کردن مقابل سختیا کردم که وارد زندگیم نشن! چه حماقتی!

دقیقا به فرسایندگی موقعی که دو تا قطب موافق اهن ربا رو میخوای به هم بچسبونی و نمیتونی.

الان نمیگم یک هو متحول شدم و همین جرقه باعث شده حالم از این رو به اون رو بشه.نمیگم چون اغراقه و دروغ و جوگیری.

فلسفه رنج ها رو فراموش کردم.اینکه باهام چیکار میکنن و چطوری رشدم میدن و وقتی یکیشونو پشت سر میذارم چی بهم اضافه شده رو یادم نمیاد یا حدقل واضح نیست برام.

ولی فعلا مهم نیست.

فقط همین برام کافیه که فهمیدم سختی و رنج؛ باید باشه.درواقع امتحانی که میگن همینه!

یعنی یه طورایی سختی ها میان و عیار ما توی واکنش و تصمیمون در مقابل اون سختیه که سنجیده میشه.

خب طبیعیه که اگر وحشت نکنیم، دور خودمون نچرخیم و جیغ نزنیم و معقول و با ارامش به سختی نگاه کنیم و به جای فکر کردن به چرا زندگی سخته؟ چرا من و غیره و ذلک؛ به اینکه الان چیکار کنم بهتره فکر کنیم،سطحمون بالاتره و بنده ی خفن تری هستیم.

زندگی با رنج عجینه.چراش رو فعلا نمیدونم و نمیخوام بدونم.یا میدونم و  نمیخوام بهش فکر کنم. همین که پذیرش لقد خلقنا الانسان فی کبد رو بدست بیارم و وا بدم و کشتی گرفتن رو تمام کنم برام کافیه.

چه مفاهیم بدیهی و فراموش شدنی ای...ای انسان فراموشکار طفلک..

 

 

+ این پست کامنتی بود برای این پست خانم آرامش  ولی منتقل شد به اینجا:)