۵ مطلب در آذر ۱۳۹۹ ثبت شده است

همنوشت «وقتی که سردار دلها آسمانی شد»

اگر دوست داشتین بخونین:)

اینجاست

الله یارتون

  • آسـِ مون
  • چهارشنبه ۲۶ آذر ۹۹

راستی یادم رفت بگم ؛ هوا گرم بود ولی باد خنک!

 


 

اولیش شاید یه هفته پیش بود

توی یه زمین کشاورزی وسیییییع بودم.خیلی وسیع.

از اونجایی که ایستاده بودم تا چشم کار میکرد زمین بود و زمین.از این زمین کشاورزی هایی که تو عکس برداری هوایی شببیه مستطیل های رنگی رنگی هستن..من وسط گندمایی ایستاده بودم که باد خمشون کرده بود سمت راست و لم داده بودن روی هم

توی خط افقم سمت راست یه روستا دیده می شد با خونه ها قد و نیم قد و مسجد با ابهت و مناره های فیروزه ایش. یعنی در واقع من از توی روستا اومده بودم توی زمینا یه چرخی بزنم..

این اولین باری بود که خوابم بو داشت..یعنی بوهای اون محل رو استشمام می کردم توی خواب و بعد بیداری به خاطر می اوردمشون

بوی نم خاک و گندم و علف ها..هنوز توی مشاممه.

بعد یادمه عظمت و وسعت اون خاک و اسمونی که می دیدم وجودمو پر کرد و شروع کردم به دویدن بین گندما..همزمان باد هم تند تر و تندتر شد

من میدویدم و می دویدم و میدویدم با نیش باز و خجسته گونه و کودک وار

باد هم می وزید؛ موافق مسیر من

تند تر می دویدم

تند تر می وزید

میپریدم

شلنگ تخته مینداختم:)

میپریدم

میدویــــــــــــــــــــدم

میوزیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

 

باد از پشت سر هلم می داد و سرعتمو بیشتر می کرد

اونقدر هلم داد

اونقدر سریع شدم

که پاهام کنده شد از زمین

بلند شد روی گندما

دستای باد با قدرت هلم میدادن و من توی هوا دستامو باااز کرده بودم و پرواز می کردم!

یه قدری پروازم داد و چند متر جلوتر گذاشتم زمین

ولی دست بردار نبود

همینطور هلم میداد و نمیتونستم متوقف بشم

می رفتم جلو و مسیر رو هم خودش تعیین می کرد..

ته خوابم

رسیده بودم توی یه محوطه که دور تا دورش فنس داشت و یه در

باد هی پرتم میکرد از این طرف فنس ها به اون طرف

زیاد دلچسب نبود

قدرت باد زیاد بود

با دو تا دستم به دیوار فنسی ای که بهش چسبیده بودم چنگ زدم

چشمامو محکم بستم و گفتم بسم الله الرحمن الرحیم

یه قوتی گرفتم و با قدمای سخت خودمو رسوندم به در اون محوطه

باد خیلی شدید بود

یه ماشین دم در پارک بود که تا رسیدم به در روشن شد یکی ازش پرید بیرون

احساس خطر کردم

شروع کردم با تمام قدرت دویدن...

 

  • آسـِ مون
  • دوشنبه ۲۴ آذر ۹۹

ز نیرو بود مرد را راستی

هنرمند، هم در باب فرم و قالب هنرِ خودش

و هم در قبال مضمون تعهّد دارد.

کسی که قریحه‌ی هنری دارد، نباید به سطح پایین اکتفا کند.

این یک تعهّد است.

هنرمند تنبل و بی‌تلاش،

هنرمندی که برای تعالی کار هنریِ خودش

و ایجاد خلاقیت تلاش نمی‌کند،

در حقیقت به مسئولیتِ هنری خودش

در قبال قالب عمل نکرده است.

هنرمند باید دائم تلاش کند.

البته ممکن است انسان یک‌وقت به جایی برسد که بیش از آن نمی‌تواند تلاش کند- بحثی نیست-

اما تا آنجایی که می‌تواند،

باید برای اعتلای قالب هنری تلاش کند.

این تعهّد در قبال قالب، بدون یک احساس شور و عشق و مسئولیت- البته این شور و عشق هم مسئولیت است؛

آن هم یک دست قوی است که انسان را وادار به کاری می‌کند و نمی‌گذارد

که احساس تنبلی و تن‌آسایی، او را از کار بازبدارد - به دست نمی‌آید.

 

در دیدار جمعی از اصحاب فرهنگ و هنر ۱۳۸۰/۰۵/۰۱

 

 

 

  • آسـِ مون
  • يكشنبه ۲۳ آذر ۹۹

این پست، مثل ها کردن تو هوای تمیز اول صبحِ یه آذر ماهِ مرموز،نیست!

میدونم هیچوقت باهات آشنا نمیشم و باهات حرف نمیزنم..میتونم اینکارو بکنم ولی دیگه اون آدم پارسال نیستم که شوق داشت از درون یه آدم مرموز سر در بیاره..آره اعتراف میکنم آدمای مرموز و گوشه گیر..اونایی که سرشون به کار خودشونه، به خودشون چیز اضافی وصل نمیکنن برعکس هی از خودشون کم میکنن..مث تو که هربار دیدمت یکم از موهات کم شده بود و امشب هم دیدم که کلا با ماشین نمره نمیدونم چند کلتو زده بودی..همونی که فقط نیم سانت مو رو سر آدم میمونه..همون موقعا هم که موهات بلند تر بود وقتی تو حیاط میدیدم که تو باد سوزناک شبای وسط پاییز داری بدون هیچ کلاه یا شالی قدم میزنی دوست داشتم بیام بزنم پس گردنت!

همون کاری که مامان بزرگم  با پسرداییم میکرد وقتی کوچیک بود..وقتی موهاشو تیغ میزد گردن درازش میزد بیرون مامان بزرگم میگفت نباید ازاین بلوزا بپوشی..یه چیزی بپوش گردنتو بپوشونه تا بالا وگرنه من هی دلم میخواد بزنم پس گردنت..بعدشم چشماشو میبست و بی صدا میخندید1

بگذریم..میدونم هیچوقت باهات حرف نمیزنم به خاطر همین دارم حرفایی که توسرم تولید میشن دربارتو مینویسم که هم ذهنم خلوت بشه هم شاید بعدا برام جالب باشه که یادم بیاد یه رابطه اشتباه باعث شد چقدر چشمم بترسه و چقدر سخت بشه برام ارتباط برقرار کردن..حرف زدن..نگاه کردن..

نمیدونم کی هستی اسمت چیه ترم چندی خونتون کجاست ولی چیزای کمی هم ازت نمیدونم..راستش من یه علاف بیکار نیستم که تو رو زیر نظر گرفته..

من فقط یه خیالپردازم..یه نویسنده که با دیدن اولین معما یا حلش میکنه یا میذاره به همون حالت علامت سوال باقی بمونه و خودش براش ماجرا میبافه..

خب بزار بهت بگم چه چیزایی ازت میدونم..اولین چیزی که ازت فهمیدم این بود که دمپایی های قرمز دم اتاقتون مال توعه..میدونم هر شب هرشب توی حیاط قدم میزنی و طبق قانون نانوشته ای ما هرشب سر یه ساعت تو حیاط همو میبینیم..از دور..چون منم هرشب تو حیاط قدم میزنم..ولی این قدم زدن گاهی ساعت هفته گاهی دهه و گاهی دوازده و این عجیبه که اغلب شبها برناممون یکی در میاد..

میدونم خیلی منظمی و شبها خیلی زود میخوابیو صبحا هم  زود بیدار میشی..میدونم یه هودی گشاد طوسی داری و یه بلوز صورتی و تیشرت آبی که منم همرنگشو دارم..و یه پیراهن مشکی..بیشتر اینا رو میپوشی..میدونم یکشنبه ها با همکلاسیت میری سلف..میدونم خیلی سیخ راه میری ولی دلیلشو نمیدونم..امشب فهمیدم کتریتون اون نقره ایست که وسط دستش سوخته..میدونم نماز میخونی..حتی سخت ترینش رو..نماز صبح!

میدونم وقتی میخندی لثه های صورتتیت میان بیرون..دیگه نمیدونم..همین.

و اما نگاه..چقدر دلم میخواست از نگاه آدمهای غریبه میتونستم فقط بفهمم راجع به من چی فکر میکنن..چند بار باهات چشم تو چشم شدم و برای چند ثانیه خیره شدیم به هم..

حس خوبی بود چون تاحالا چشماتو ندیده بودم..

خب بزار بگم اولین بار تورو کجا دیدم/..پارسال موقع امتحانا توی کتابخونه..همون موقع انرژی خاصی برام داشتی..بعد ها توی حیاط موقع پیاده روی و از همون موقع برام قابل توجه بودی ولی بعدش ماجرای دوستم پیش اومد و من از همه ی دخترای موکوتاه بدم اومد..و ازون ببعد هروقت نگاهم می افتاد بهت چشامو میدزدیدم..ولی ترم جدید شروع شد و اومدم طبقه جدید و دیدم که تو هم طبقه ایم هستی..اوایل به خاطر همون بد اومدنه بود که سعی میکردم نگاهت نکنم..ولی بعد دوباره نظرم بهت جلب شد.

اما بازهم سعی میکردم نگاهت نکنم چون استاد گفته بود این نفسو باید ادب کرد و هرچیزی رو نباید بهش داد و منم ذاشتم با نفسم که آشنایی با تورو میخواست مبارزه میکردم.

میدونی حس میکنم نگاه ما دوتا ساقه نازکه که وقتی بهم میفته بهم جوش میخورن و یه برگ ریز اون وسط جوونه میزنه..

 

خب بگذریم حالا میخوام یه کم خیال پردازی کنم که اگه باهات حرف میزدم چی میگفتم..راستش به طرز عجیبی جمله استارتری که اومده بود تو ذهنم پرید و اونقدر هم مهم نیست که بخوام زور بزنم تا یادم بیاد..شاید به اذن خدا فراموشم شده اصن..بنابراین..

والسلام فعلا.

 


1.اگه میشه برای مامانبزرگم که پرواز کرده یه صلوات هدیه بدین.با تشکر از شما


 

پ.ن : این پست پیش نویس شده رو الان دیدم! و گفتم بد نیست منتشر بشه یه جورایی شخصیت پردازیش بد نیست انگار!

مربوط به دوسال پیشه توی خوابگاه و اصلا یادم نبود تو چه دنیایی بودم..درگیر یه معما

فارغ از جهان

بیکار؟!

اما یه سال بعدش یه جمعه شبی،یه زلزله ای اومد که یه هو بزرگ کرد ما رو!

یهو یه چیزی خورد تو سرمون که وَ ان الموتَ حق

و ان الصراط حق

والمرصاد حق

یه زلزله ای که

رمزش بسم الله القاصم الجبارین بود.

 


 

به وقت 12 آذر 99..یک ماه و یک روز مانده به سالگرد آن زلزله..

mail السماءلی

  • آسـِ مون
  • چهارشنبه ۱۲ آذر ۹۹

خ.ب.خ

 

یا لیتنی کنت ترابا

از حیث عطر خاک باران خورده!

 

 

mailالسماءلی

  • آسـِ مون
  • شنبه ۸ آذر ۹۹
هــو اللّطــــیف

سلام
آسمون اینجا رنگین کمون هم داره!
مثل آفتاب و
ابر
و رعد!
نویسندگان