۱۴۷ مطلب توسط «آسـِ مون » ثبت شده است.

عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم

2تا کلاس پنجشنبه را لغو کرده بودم.

جلسه چهارشنبه را هر طور شده برگزار کردیم که نمانَد.

لباس مشکی های مورد نیازم را شستم و خشک کردم و آماده گذاشتم. کیفم را مرتب کردم و کارت ها، عطر و دستمال و اسپری عینک و چند وسیله ضروری دیگر را تویش چیدم.

موبایلم را شارژ کردم . شمع هایی که قرار بود هدیه بدهم را آماده کردم. ازشان عکس گرفتم و گذاشتمشان توی بسته تا روبان بزنم.

بطری آب و تنقلات کنار وسایلم نشسته بودند و همه چیز برای یک سفر کوتاه آماده بود.

تا اینکه پیام خاله را دیدیم...

داریم برای سال بابابزرگم می رویم شهرستان. یک سفر 1 ونیم روزه است ولی اینقدر سفر نرفته ام که هول کرده ام و نمیدانم از کجا شروع کنم و چه چیزهایی را توی کیفم بگذارم.

فکر میکنم که بعد از یک سال فردا کدام یک از فامیل ها را می بینم و چه سوالاتی در ذهنشان دارند تا از من بپرسند.

که مادربزرگ چه انتظاری از من میتواند داشته باشد.

که محمدطاها جانم هم هست که ببینمش و با هم کتاب بخوانیم و نقاشی بکشیم و به صدای کج و کوله نوار کاست بخندیم؟

برای خاله و دخترخاله ام که در شهرستان مهمانشانیم؛ میخواهم از شمع هایی که ساختم؛ تحفه ببرم.

شمع سازی را مدت کمی است کشف کرده ام ولی واقعا وابسته اش شده ام! بس که ارام بخش است و زود به نتیجه می رسد ادم کیف می کند.

8 تا نظر ازتان دارم که فرصت نکردم جوابشان بدهم.حالا هم که دارم می روم.می مانند برای بعد.لطفا دلخور نشوید از من.

دلم برای محرم هایی که باران می امد تنگ است.

راستی بهتان گفتم خانه مان با پرچم بزرگ و مخملی یا ابوالفضل العباس چه قدر با شخصیت شده؟

این روزها داغ هستند. تند تند تشنه ام می شود.یاد کربلا می افتم.

می ترسم توی غم غرق شوم و برای شعور حسینی کم بگذارم.

کاش توی هیئت ها دوپس دوپس و حوسِع حوسع نگذارند..

مشخص است هول شده ام...نه؟

 

سلام!
ممنون میشم اگر تجربه ای متفاوت و خاص از کلاس های فرهنگ و هنر و کار و فناوری دارید برام بنویسید.

در مورد ضعف ها و بی مزگی های درس کار و فناوری اطلاع دارم:) ( اگر چیز خیلی عجیب و غریبی هست ولی بگید)

اگر تجربه ی خوبی توی این کلاس ها داشتید که براتون جذاب بوده؛ خیلی دوست دارم که بدونمش:)

یک عده هم فکر می کنن چون حجاب رو رعایت کردن و با نامحرم گرم نگرفتن و نماز روزه ‌شون به راست؛ دیگه خدا باید اسمشونو توی لیست مقیمان آینده عرش عظیمش بنویسه.

واسه انجام واجبات و ترک محرماتت که دیگه سر خدا منت نذار مومن!

 

 

 

 

بسته پیشنهادی:

اگر میخواید مملو از عشق بشید، برنامه معلی رو از دست ندید. یک قسمت ببینید تا منظورم رو متوجه بشید:)

آهنگ حسین درون علی اکبر قلیچ رو بشنوید.

شعر بلند مرتبه پیکر،بلند بالا سر سید حمیدرضا برقعی رو بخونید و لذت ببرید.

التماس دعا

 

 + کیمیا میگه : خانم شما پاهاتون خسته نشد؟

میگن نه. من که نشستم!

میگه ولی پاهای منی که بالاسرتون ایستادم دوساعته ترکیییید!!

:| (10 دقیقه بود فوقش)

 

نرجس خاتون با 5 برابر ولوم عادی حرف می زنه و به اندازه 5 نفر حرف می زنه ولی همیشه هم شاکیه که چرا نذاشتم باقی حرفاشو بزنه!

 

زهرا یه دور موقع اومدن، یه دور هم وقت رفتن دستاشو حلقه میکنه دورم و بغلم می کنه! سعی می کنم زیاد محل نذارم چون بچه ها تو این سن زود وابسته میشن.

 

از بین بچه ها همیشه توجه ویژه ای به آروم ترها و کم حرف ها دارم.چون میدونم پشت سکوت و خجالتشون، خیلی وقتا یه بچه ی باهوش و متفکره که فقط مهارت های ارتباطی و اِبرازیش ضعیف تر از بقیه ست.

البته اینکه خودم این تجربه رو داشتم و همیشه از دست معلمایی که فقط به صدا بلندا و برونگرا ها توجه می کردن دلخور بودم باعث میشه درکشون کنم.

حالا نمیخوام بگم من باهوش و متفکر بودم_گرچه بودم:دییییی_ ولی مطمئنم اکثر وقتا حرفام از صدا بلندا سنجیده تر بود:/

در همین راستا قانون کلاس اینه که فقط با دست اجازه هست صحبت کنن!

اینطوری صدای بچه های اروم و خجالتی هم شنیده میشه:)

 

بچه ها موقع دیدن نقاشیام ادای غش و ضعف در میارن.کلی ازم تعریف می کنن.مسئول موسسه میگه بچه ها چقدر دوست دارن:دی

خلاصه اگر میخواین اعتماد بنفستون افزایش پیدا کنه یه مدت مربی دبستانی ها بشید:)

اونا توی محبت اغراق و افراط می کنن درست. ولی اعتماد به نفس این چیزا سرش نمیشه و حالش خوب میشه:)

 

مهسا جز معدود بچه هاییه که زمستون هم توی کلاس بود و بقیه جدیدن.

حالا حس پیشکسوتی داره و یهو وسط کلاس نقاشی های پارسالو در میاره از اون دور نشون میده و میگه: خانوووم یادتووووونه؟؟؟ ^____^

 

 

 

/ میخوام کم کم این جزییات رو بنویسم. چون تجربه های مهمی ان برام و نمیخوام فراموشم بشه.

/شبکه 3 بعد از خبر 10 یه مسابقه مداحی میذاره با داوری بنی فاطمه و رسولی و حدادیان و یه بزرگوار دیگه! فکر کنم انقلاب شده بچه ها!!!

 

 

 

شما هم وقتی آب و هوا بازیشون می گیره، آسمون قرمز میشه..بنفش میشه..نارنجی میشه..طوفان و خاک و باد شدید میاد و شاخه ی درختا میشکنه و از همه جا صدای به هم خوردن همه چیز میاد؛

یاد قیامت می افتید؟ :)

 + پیشنهاد: با لحن شهید آوینی بخوانید.

و این چنین بود که آن هجرت عظیم در راه حق آغاز شد و قافله ی عشق روی به راه نهاد.

آری آن قافله، قافله ی عشق است و این راه، راهی فراخور هر مهاجر در همه ی تاریخ.

هجرت، مقدمه جهاد است و مردان حق را هرگز سزاوار نیست که راهی جز این در پیش گیرند؛

مردان حق را سزاوار نیست که سر و سامان اختیار کنند و دل به حیات دنیا خوش دارند آن گاه که حق در زمین مغفول است و جهّال و فسّاق و قدّاره بندها بر آن حکومت می رانند.

 

 

+چند خطی از کتاب فتح خون..سید مرتضی آوینی

التماس دعا

 

وای بر من اگر به دیگران مهربان تر از خانواده ی خودم باشم؛ برای اصلاح رابطه هام با بقیه؛ بیشتر از خانواده خودم وقت بذارم.

وای بر من اگه دوستم رو بیشتر از مادرم تحویل بگیرم

اگه اخلاق خوب و متعالیم برای بیرون باشه و ناهنجاری هام برای توی خونه.

وای بر من اگه چراغی که به خونه رواست رو به مسجد حلال کنم...

 

 

 

 

روزی روزگاری خداوند موجودی خلق کرد؛ عاقل و مختار.

و این دو خصلت باعث شد این موجود شریف؛ ویژگی ای پیدا کند که هیچ موجودی قبل و بعد آن زمان؛ بدان نرسد : او میتوانست بی نهایت خوب یا بی نهایت بد باشد..

می توانست تا انتهای جاده نیکی تا عند رب برود

میتوانست تا قعر چاه شر؛ تا اسفل السافلین برسد؛ با خواست و تدبیر خود!

و این گونه شد که دو گروه پدید آمدند.

حق و باطل

خیر و شر

نیکی و بدی

و نزاعی میان این دو در گرفت؛ از همان روز آفرینش تا به حال.

نزاعی پایان نیافتنی و برای همه ی نسل ها و زمان ها.

و حالا وقت انتخاب بود برای آدمیان.

کدام راه؟

راست یا چپ؟

خیر یا شر؟

حق یا باطل؟

گویی میانه ای برای این دو وجود نداشت.

اگر خود را میان این دو و بی طرف میدانستی؛ به احتمال قریب به یقین دروغ میبافتی

و در اعماق دل؛ به یکی از این دو رضا بودی.

و اینگونه شد که نوع بشر حیران و سرگردان در بیابان زیستن؛

در به در

منزل به منزل

خاک به خاک

شروع کرد به گشتن و  گشتن

به دنبال آن چه که عقلش به حق بودن آن؛ گواهی دهد.

و این داستان ادامه دارد...

 

در آستانه ی ماه محرم؛ چه خوب است که بگوییم و بشنویم داستان تقابل تمام حق را در مقابل تمام باطل. داستان بی طرفان منافق.عابدان مقدس نمایی که حق را دانستند و ترسیدند.

بشنویم و کمی سر در جَیب مراقبت فرو بریم و بیندیشیم که در مختصات این نزاع عالم گیر و لا زمان و لا مکان، ما؛ کجا واقع شده ایم؟

بیندیشیم.

نکند که دروغ باشد و لقلقه ی زبان؛ اینکه می گوییم: ای کاش ما آن زمان بودیم و تو را یاری می کردیم ای خون خدا...

نکند بویی از مقدس مابان بزدل در قلبمان باشد.

بیندیشیم.

سلام!

ممنون می شم این خاطره رو بخونید و بعدش نظرتون رو بهم بگید:

 

"سال اول یا دوم راهنمایی بودم.

زنگ تفریح یکی از دوستام رو دیدم که توی راهرو راه میره و زیر لب یه چیزی رو از روی دفتر می خونه.

پرسیدم و متوجه شدم عضو گروه سرود شده. _پس مدرسه ما هم گروه سرود داره؟

منم که عاشق سرود و کارهای جمعی! رفتم پیش معاون پرورشی و برای گروه سرود مدرسه، سرود "ای ایران ای مرز پر گهر" رو پیشنهاد دادم معاون هم استقبال کرد و گفت مدت هاست دوست داره این سرود رو کار کنه.

خلاصه قرار بر این شد که من متن سرود رو بیارم که توی مدرسه کپی بگیریم و بدیم به بچه های گروه.

من خیلی به هنر های آوایی علاقه داشتم..از اینکه صدام رو بندازم تو گلوم و از وطنم بخونم عمیقا لذت می بردم و تک تک سلول هام جون می گرفتن..خونم تصفیه می شد اصلا:دی

خیلی با این حرکت ها کیف می کردم و یه طورایی حس حماسی خفنی برام داشت.برام مهم و جدی بود.

البته گاهی هم زیاده روی می کردم..

اون روز توی خونه نشستم کلی فکر کردم که برای شروع سرود بهتره یه نفر یه جمله مقدمه طوری رو بگه و بعد موسیقی پخش بشه و شروع کنیم به خوندن سرود.

فکر کردم و فکر کردم و خودم تنهایی بدون کمک گرفتن از هیچ جا و هیچ کس؛ به یه جمله ی طلایی رسیدم.

فرداش متن رو اوردم و گفتم : خانم این هم متن.

برای شروع سرود هم یه جمله نوشتم که قبل از خوندن بگیم:

گروه سرود مدرسه فرزانگان شروع به دل لرزاندن می کند!

سکوت معنادار و نگاه بهت زده خانم اسکندری رو هیچوقت نمیتونم فراموش کنم😁 "

 

دوست دارم بهم بگید به نظر شما این بچه چی توی وجودش داشته که توی این سن کم شاید 11 یا 12 سالگی؛ همچین جمله ی فاخر و حماسی ای به ذهنش خطور کرده..

در واقع چی باعث شده اینقدر عمیق ماهیت حماسه گونه و برانگیزاننده ی پدیده ای به نام سرود رو درک کنه و  ارتباطش با لرزیدن دل رو بفهمه؟