بالاخره تونستم نمرات بچه ها رو توی سیدا ثبت کنم.
از این قسمت معلمی که باید نمره بدی و ثبت کنی و فلان خیلییی بدم میاد و اصلا باهاش کنار نمیام. دفتر کلاسی و بخش های ریز ریزی که باید پر بشه که کابوسمه. ولی خب..چاره ای نیست.
امروز یک بهمن و یک شعبانه و حس و حال تحویل سال داره واسم..همکارا یه دورهمی ترتیب دادن..که نمیخواستم برم چون دوست داشتم امروز روزه بگیرم..اما به دلیل تشویق اطرافیان تصمیم گرفتم برم ولی فقط با یک هدف..
اونم اینکه برم و بشنوم و ببینم و ماجرا و قصه به دست بیارم برای نوشتن. به نظرم هدف مقدسیه و اصلا هم غیر صادقانه نیست. من آدم های زیادی رو به طور روزمره نمی بینم..دانشجو ها و کسانی که فامیل های زیاد و صمیمی دارن بیشتر این موقعیت رو پیدا می کنن.
همکارامو دوست دارم اما اتمسفر کلی شون بهم نمی سازه که اونم مهم نیست چون سالی یک باره این دورهمی.
این روزا بیشتر از هر وقت دیگه ای به این فکر میکنم که این معلمی نیمه وقت رو کاملا ببوسم و بفرستم به خاطرات..گرچه سال دیگه اصلا شاید ناچار بشم بذارمش کنار..فقط خدا میدونه!!
ولی در کل نیاز دارم به بیرون رفتن.. به مسئولیت کاری رو در بیرون خونه قبول کردن.
روحم بهش نیاز داره..
راستش این تعطیلی ها و وقفه هایی که امسال بین کلاسها افتاد دانش اموزا و از اونا بدتر معلم ها رو سرد کرد و از ریتم خارجشون کرد. منم همین وضعیت رو دارم اما در جایگاهی ام که باید امید و انگیزه از دست رفته بچه ها رو برگردونم..کاش قوی تر و با صلابت تر بودم..
دلم میخواد بقیه زمستونم رو توی یه کتابخونه دنج و گرم و قشنگ به کتاب و قرآن و زبان خوندن بگذرونم..اما نمیشه از زندگی مرخصی گرفت..باید رفت پی اش.
باید رفت و از انفعال و فردیت فرار کرد..هر چی کپک و لجن توی روحت میاد زیر سر انفعال و فردیته.
یدالله مع الجماعه
- تاریخ : چهارشنبه ۲ بهمن ۰۴
- ساعت : ۱۱:۴۱
- |
- نظرات [ ۲ ]