۴ مطلب در خرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است.

 

سطر بعدی رو شما بگید:)

   

 

 

 


 

* : هایکو کوتاه‌ترین گونه شعری در جهان است که مبدع آن ژاپنی‌ها هستند.

حتما با هایکو کتاب آشنایید.ذهن ورزی جالبیه:)

 

پیشنهاد نوشت : اگر شما هم با همچین تلاقی های هایکو گونه ای روبرو شدید جالبه که برای ما هم به اشتراکش بذارید و دوستاتون رو هم به این چالش ادبی دعوت کنید :)

اگر پست گذاشتید به منم خبر بدید (گل)

حکایت سخت گرفتن زندگی، شبیه اون طفلیه که روی تخت آمپول خوابیده، درحالی که خودشو با تمام وجود منقبض کرده و فکر میکنه اینطوری به نفعشه.

غافل از اینکه...

اعتراف می کنم که آزار من به مورچه رسیده!

گاهی تو عصرای کشدار و گرم تابستون می رفتم توی حیاط کنار شیر آب می نشستم و شلنگ صورتی رنگ رو با دستای کوچیکم بهش وصل میکردم.یادمه شلنگ یه بوی خاصی میداد..بوی اب..پلاستیک..خاک..

بعد یه گروه مورچه پیدا میکردم و با اب دورشون رو میگرفتم.مورچه های بیچاره وسط جزیره گرفتار میشدن و حالا من نگاهشون میکردم که چطوری تلاش می کنن با این چالش روبرو بشن.یه ذره به اب نزدیک میشدن..عقب می کشیدن..تند تند راه می رفتن..

البته میدونستم که به زودی اب خشک میشه و میرن سر خونه زندگیشون. اما خب من دقایقی از عمرشون رو تلف می کردم متاسفانه! خدایا منو ببخش:)

بعد ها سعی کردم این کارامو جبران کنم و هر جا مورچه میدیدم سر راهشون خرده بیسکوییت و این جور چیزا میذاشتم! یا انگشتمو میگرفتم نزدیک سرشون تا اگه دوست دارن بین روی دستم و باهام دوست بشن!

مورچه های زرد و بزرگ شجاع ترن و بیشتر به ادم نزدیک میشن.

اما کوچولوهای قهوه ای محافظه کارن و فقط میخوان به کارشون برسن.

خونه های اپارتمانی جدید حتی مورچه هم ندارن!که ردشونو بزنی و دم در لونه شون غذا بذاری!

زنده باد خونه های قدیمی!

الف ) یکی از تاثیرات معادباوری توی زندگی من این بود که در تولید محتوا و انتشار اون در فجازی به شدت وسواس شدم.

-اگر اون دنیا مخاطبا بیان خِرمو بگیرن بگن به خاطر وقتی که از ما گرفتی و در ازاش هیچی بهمون ندادی کل نمازاتو بده چی؟ تاازه اگه نماز قبول شده ای ته کیسه اعمالم باشه..

-اگه حرفم تاثیر بدی روشون بذاره..غمگینشون کنه..عصبیشون کنه..ناامیدشون..چه جوابی دارم بدم؟

-اصلا اگه اینکار عمر و وقت خودمو بگیره..بدون اینکه ثمر خاصی داشته باشه..وقتی ازم پرسیدن بِمَ ابلیتَ شبابک؟ جوونیتو کجا صرف کردی؟ دربیام بگم:((در وبلاگ نویسی و تلاش مذبوحانه برای تولید محتوای قابل))؟؟؟ حقیقتا؟؟(به جای سیریسلی؟؟ که وادادگان فرهنگی میگن عموما)

خب این وسواس باعث شده خیلی کمتر بنویسم.پیج اینستامو تا ریختن یه برنامه درست حسابی براش تعلیق کنم و واسه هر مطلبم ساعت ها وقت بذارم.

این اتفاق خوبه.چون مطالب بسیار با کیفیت تری تولید میشه

و بده چون ذهنم رو محدود و ترسو میکنه.

اما جدیدا به این نتیجه رسیدم که من مسئول تمام ایم وقایع نیستم! مخصوصا اولی

هر آدمی اختیار،اراده و عقل داره و به واسطه اونها میتونه تصمیم بگیره که این متن من نوعی رو بخونه یا نه.

مثل خودم. که اگر یکی دو خط ا مطلبی رو خوندم و دیدم دلم نمیخواد ادامش رو بخونم؛ خب نمیخونمش!

کسی که مجبورم نکرده تمامش رو بخونم فلذا روز قیامت نمیتونم از نویسنده اون مطلب مثلا به دردنخور شاکی باشم.

اینه فعلا این قضیه رو با خودم حل کردم ولی خب ازونجایی که همچنان برای زمان مخاطبم خیلی ارزش قائلم وسواس کیفیت محتوا رو برای خودم حفظ میکنم.

و شاید مثل مجلات اینترنتی زمان لازم برای خوندن هر متن رو هم اولش بنویسم.

 

با )من وبلاگمو خیلی دوست دارم.هر مطلبی که توش مینویسم رو توی فضای خود وبلاگم دوست دارم بخونمش.چندین و چند بار!

و هنوز مثل اولین روزای وبلاگنویسیم که 15.16 سالم بود برای کامنت هام ذوق میکنم:)

و چشم به راه نظر مخاطبامم.

 

پا )مدتهاست که سانسور جزئی از زندگیم شده چه اینجا چه توی باقی شبکه های اجتماعی و چه در رابطه با انسانهای واقعی اطرافم!رفقا من به طرز غریبی اسیر سانسور شدم.

فقط یه جاست که مامن بروز و ظهور عمق وجودمه و اون جایی نیست جز سررسید هام! البته مدتیه که دارم خودمو می پام و متوجه شدم حتی اونجا هم خود خود خودم نیستم.از اونجایی اینو فهمیدم که حس کردم موقع نوشتن، ته ذهنم حواسم هست که اگه یکی یه روزی این دفترو خوند ابروم نره!

خب من خانواده ای دارم که بدون اجازه به مدادم هم دست نمیزنن چه برسه به باز کردن دفتر هام و خوندن. در تمام این سالها این بهم ثابت شده و حتی اگه دفترم روی میز باز باشه هم مطمئنم کسی به خودش اجازه خوندن نمیده.گاهی حتی دلم میخواد کاش یکی به دفترم سرک می کشید و این متنمو میخوند و این حسمو می فهمید!

(چالش های درونگرایی! برونگراهای افراطی که مداام دارن خودشون رو تعریف می کنن خیلی روی اعصابمن و معمولا اگر بین کانتکتام باشن استاتوسشون رو بی صدا میکنم.

اما درونگرایی افراطی حتی از اونم مزخرف تره.چون یه توده ای از حرفای گفته نشده،حسای ابراز نشده و هیجانات تخلیه نشده وسط دل اون ادم دست و پا میزنه و میخواد بیاد بیرون.ولی نمیتونه. و هی سنگین و سنگین تر میشه و بزرگ تر. و ممکنه یه روز به شکل نامناسبی منفجر بشه.به شکل اضطراب ها.بد اخلاقی ها..با خودش و با دیگران.

فلذا اعزه درونگرا برید با یکی حرف بزنید:) اولش سخته.ولی ارزششو داره.)

خب پس من با وجود این خانواده نگرانم کی و چه زمانی دفترم رو بخونه؟؟ نمیدونم احتمالا یه جور اینده نگری برای پس از عروج!روحم باشه:))

تا)الان قسمت سختگیر مغزم داره بهم سیخونک میزنه که این پستت فاخر نشده و اینا

و اون بخش مهربونتر بهم دلداری میده که خونه خودته یکم راحت تر باش اینقد اتو کشیده اینجا رفت و امد نکن.ها؟