عطری که نمیشناسمش پیچیده توی هوای اتاق.

صحراگرد را زیر چشمی می پایم که شیرینی نخود چی های کوچولو را می چیند توی پیشدستی گل قرمز و بعد می خواهد گَردِ شیرین نخودچی ها،که چسبیده اند نوک انگشت وسط و سبابه اش را با زبان بچشد که صدا میکنم: آی! روزه ات را بپــا!

چشم میگرداند و یک لبخندِ کجکی می زند که یعنی :((خودم حواسم بود))

من هم چشم می گردانم که یعنی ((اره جان خودت!))

حواسم را بر میگردانم سر کار خودم.رشته های کنده شده با مغار، پخش اند دور تا دور میز امام خمینی ام و بند اول انگشت های "دستِ مغار به دستم" سرخِ سرخ شده. ارام فوت میکنم بهشان.

صحراگرد توی این هوای گرم بیخودی تمام پنجره ها را باز گذاشته و مثلا دارد هوای اتاق را عوض میکند.

چند روزیست احساس میکنم یک چیزی گوشه قلبش یا توی بغض دانی اش، انگار نفسش را گرفته ؛  می رود و می اید و مصحفِ جلدقهوه ای جیبیِ پالتویی اش را که لبه های عطفش هم کمی پوسته شده  می اورد و نشانِ لای آن را که همیشه خدا همانجاست می گیرد و همان صفحه همیشگی را باز می کند.

_هنوز نمیدانم کدام صفحه و کدام سوره و کدام ایه هایند.یعنی نرفتم که ببینم هیچوقت_

حالا هم نشسته نزدیک یکی از پنجره ها،تقریبا پشت به من و رو به قبله.

شروع می کند زیر لب خواندن.

آنقدر ارام می خواند که تقریبا صدایی از گلویش خارج نمی شود اما سوت نفس هایش که موقع باز و بسته شدن لب ها خود را به بیرون می رسانند به گوش می خورد.فقط،گاه گاهی سر بعضی کلمات جوهر می دهد به صدایش و همانطور پچ پچی و ارام، کلمه را چند بار تکرار می کند:

_اَنّی مَسَّنی الضُّر

اَنّی مَسَّنی الضُّر

اَنّی مَسَّنی الضُّر

دوباره بی صدا می شود و باز دوباره پچ پچی و مصرانه:

_و ادخلناهم فی رحمتنا

و ادخلناهم فی رحمتنا

و ادخلناهم فی رحمتنا

و بعد دوباره بی صدا..

و باز دوباره مصرانه و :

_فاستجبنا لَهُ

فاستجبنا لَهُ

فاستجبنا لَهُ...

_و نجَّیناهُ من الغَم

و نجَّیناهُ من الغَم

و نجَّیناهُ من الغَم1

نگاهم به صحراگرد است.

انگار دارد تمام مهربانی هایی که خدا برای بندگان صالحش تاکنون روا داشته را _نعوذبالله_ یاد خدا می اورد..یا بهتر بگویم به روی خدا می اورد.

میخواد انگار بگوید من شنیده ام ایوب را اجابت کردی و آسیب و ضررش را برطرف ساختی،

شنیده ام اسماعیل را و ادریس را در رحمتت داخل کردی،

و یونس را! شنیده ام استجابتش کردی انجا که اعتراف کرد من از ظالمان بودم...و نجاتش دادی از غم...

انگار میخواهد بگوید میدانم این کاره ای خدای من..کارت لطف است به لطف خواه.

کارت نجات است..و نجات من، از نجات یونس اسیر در دل حوت که سخت تر نیست؟ هست؟

رو میکند به آسمان و گوشه های چشمش را تنگ می کند.انگار حواسش نیست که من هم در اتاق هستم.نفسم را توی سینه ام حبس میکنم.صدای ته چاهی اش از درازنای گلویش می رسد به لب هایش.آرام می گوید:

_خدایا اینجا گفته ای و کذلک ننجی المومنین..و اینچنین مومنان را نجات می دهیم.

درگوشی ادامه می دهد:

_می شود تا ملائک حواسشان نیست قاچاقی من را هم جز این مومنین حساب کنی ؟؟

سر می اندازد توی سینه اش..

نگاه بر میدارم از صحراگرد غریق.

به خودم فکر میکنم...به مومن بودنم،

و ...به ملائکی که حواسشان نیست...

عطری که میشناسمش می پیچد توی هوای اتاق..عطرِ امید.

عطری به مختصاتِ زُمر-53.

 

 

 

 


1.آیات صفحه 329 قرآن کریم.

 

#السماءلی
#صحراگرد_تویی
#بسم_الله_الرحمن_الرحیم
ایضا
#بسم_الله_القاصم_الجبارین

 

 

 

 

۵ ۰