چه هفته پر ماجرایی را گذراندم..

هفته ای که شنبه اش با خداحافظی ای جانگداز شروع شد.رفتم برای آخرین قرار با میم.قرار خداحافظی.

وقتی رسیدم خانه شان نبود.یعنی جایی بود و هنوز نرسیده بود خانه.مادرش به زور کشاندم داخل..دم در بد است واین حرفا..

20 دقیقه ای تک و تنها نشسته بودم توی اتاقش که حالا تقریبا خالی شده بود.اتاق پر از رنگ و شادمانی اش چه قدر خسته و بی حوصله به نظر می آمد.هی بغض می کردم و هی نرسیده به اشک قورتش میدادم.

بالاخره آمد و رفتیم توی پارک های اطراف خانه شان.دوستش هم بود.سعی می کردم با وجود او دچار رودربایستی نشوم و حرف هایم را بهش بزنم..دیدار آخر که شوخی بردار نیست..آن هم با کسی که از دوم دبیرستان؛ با هم دوست هستید و همه می گویند چقدر برازنده اید و آن قدر به هم شبیهید که خودتان هم همدیگر را اشتباه می گیرید!

و اما لحظه آخر...نتوانستم..

در آغوش گرفتمش و اشک هایمان را رها کردیم..

بیشترین ناراحتی ام از این بود که چرا قدر همدیگر را ندانستیم.چرا همدیگر را بیشتر ندیدیم و با هم بیشتر حرف نزدیم و سعی نکردیم با تغییرات هم بیشتر کنار بیاییم؟ می توانستیم فوق العاده باشیم...

هر چه که بود گذشت..

میم رفت به استقبال فصل جدید زندگی اش در قم.

و من به استقبال فصل جدید زندگی خواهم رفت، در شهر خودم.

۷ ۰