از لحاظ روحی نیاز دارم الان مامانبزرگ باشم و نوه ی بزرگم آقا محمدعلی چند هفته ای اومده باشه پیشم و با شیطونیا و شوخ و شنگیاش منو یاد خاطرات جوونی خودم و آقا بزرگش بندازه.

هی تو دلم قربون صدقش برم ولی همشو به روش نیارم چون معتقدم پسر نباید لوس بشه وگرنه بعدا به مشکل میخوره.

صبحا جوون نسل جدید عادت کرده به تا لنگ ظهر خوابی رو بیدارش کنم با هم بریم دور پارک محل قدم بزنیم و یه بربریم بگیریم و حین راه رفتن نوش جان کنیم.

شب به شبم با لطائف الحیل زیر زبونشو بکشم که از رفیقاش و زندگیشو و محبوب احتمالیش برام بگه:::)))))

 

(اینقدر ازین مامان/بابا بزرگایی که محرم راز نوه هاشونن خوشم میاد^__^ اونایی که ریز چشمک میزنن و بستر سازی میکنن که نوه به خواسته دلش برسه رو که اصن نگو:دی..خدا همشونو حفظ کنه. یه صلوات هدیه کنیم به سفر کرده ها)

۱ ۰